استفاده از مطالب فقط با ذکر نام وبلاگ مجاز می باشد |
دوست عزیز خواهشمند است در مورد مطالب وبلاگ نظر دهید![]()
خورشید سر به خاک خفتن دارد
ماه از افق آهنگ شکفتن دارد
شب را که ز راه می رسد دریابید
شاید سخنی برای گفتن دارد.
کوچه باغی ها - پرتو کرمانشاهی ـ

گفتی خدا نخواست نگفتی چرا نخواست
ما هم نخواستیم خدا خواست یا نخواست
ای دوست از فسانه ی تقدیر لب ببند
مهمان ما نصیب ز خوان قضا نخواست
در راه عشق سرکشی و سروری خطاست
آن کس به پای خاست در این ره که پا نخواست
پای شکسته ای که به دامن پناه برد
از آستان دلشکنان مومیا نخواست
با ما مکن ستیزه که ما را گناه نیست
ای مدعی الهه ی معنی تو را نخواست
کشتی شکسته ای که به طوفان عنان سپرد
"پرتو"هدایت از مدد ناخدا نخواست.
کوچه باغی ها ـ پرتو کرمانشاهی ـ
ای قاضی تاریخ اگرت وجدانست
برگیر قلم چو تیغ تیزی در دست
بزدای ز الواح کهن هر چه که نیست
بنویس به طومار زمان هر چه که هست.
کوچه باغی ها ـ پرتو کرمانشاهی ـ
گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم
هزار بار شکستیم و همصدا نشدیم
من و تو بی تو و من زیستن عجب دردیست
چرا به درد دل یکدگر دوا نشدیم
چو رهروان که به شب از کنار هم گذرند
غریب وار گذشتیم و آشنا نشدیم
زمانه شد دگر و دیگران دگر گشتند
زمان زمان شدن بود ما چرا نشدیم
بر این طلسم فریب هزار ساله دریغ
هزار بار شکست آمد و رها نشدیم
مگر شرنگ فنا بود خواب غفلت ما
که آفتاب قیامت دمید و پا نشدیم
بخوان به مرثیه"پرتو"بخوان دوباره بخوان
گذشت عمر و دریغا من و تو ما نشدیم.
کوچه باغی ها - پرتو کرمانشاهی ـ

در هیچ دل اثر نکند سوز آه ما
این خود نشانه ایست ز بخت سیاه ما
از بی کسی پناه به آغوش برق بُرد
ناکرده جلوه ای به گلستان گیاه ما
گفتند ترکِ ما٬همه یاران و خود نبود
جز بی گناهی ای دل مسکین گناه ما
بیهوده می کنیم شکایت ز جور چرخ
چون شد بلای خرمن ما برق آه ما
ره دور و ما غریب دیار و کسی ز مِهر
شمع هدایتی نفروزد به راه ما
دل را فراغت از دو جهان در پناه کیست
کانجا برد پناه٬دل بی پناه ما
"بهزاد"دانی ار تو زبان نگاه را
راز دل شکسته بخوان از نگاه ما.
باغ ابریشم ـ یدالله بهزاد کرمانشاهی ـ
ما را به جهان که می نوازد جز تو
با جان ملول ما که سازد جز تو
هان ای غم دوست از دلم روی متاب
کاین خانه به کس نمی برازد جز تو.
گلی بی رنگ ـ یدالله بهزاد کرمانشاهی ـ
تا مدرسه راهی ست ز کاشانه ی ما
ننوشته رهی دگر به پروانه ی ما
رفت از کف ما عُمر گرامی به عبث
در این ره و شد تمام افسانه ی ما.
گلی بی رنگ ـ یدالله بهزاد کرمانشاهی ـ
پیچد به سرا پای تو از شوق نگاهم
شاید قدمی سُست کنی بر سر راهم
تا باز کند با نگهت دست در آغوش
می آید وپَر می زند از شوق نگاهم
از چهره چراغی به رهم گیر که عمریست
ز اندیشه ی تاریک خود ای ماه به چاهم
دَم سرد تر از بادِ خزانم که نداده ست
آغوش بهاری چو تو یک لحظه پناهم
بی مهر توام در دو جهان خوارتر از خاک
بر تارک مَه ور شکند طرف کلاهم
زنهار زبانم به شکایت نگشایی
ای آیت رحمت نکنی غرق گناهم
پیری ز منت می گسلد رشته ی الفت
از موی سپید است چنین بختِ سیاهم
زان چشم سیه نیست امیدی به نوازش
گو فیض نگاهی برسد گاه به گاهم
چون اشک منش طینت صافیست خدایا
آیینه ی این ماه نگهدار ز آهم
دیگر نکند رشحه ی ابر کرمم سُود
"بهزاد"که همخانه ی برقست گیاهم.
گلی بی رنگ ـ یدالله بهزاد کرمانشاهی ـ

تیغ اگر در کف ندارم چنگ و دندانم که هست
خصم را گو گر سلاحم نیست ایمانم که هست
در نیابد مدعی گر درد جانکاه مرا
شعله ی این سوز پنهان در دل و جانم که هست
شور و حال محفل یاران به هر حال از منست
گر لب خندان نباشد چشم گریانم که هست
نیست لعل و گوهرم در دست و جای شکوه نیست
چون سرشک دیده دُرّی در گریبانم که هست
بر در و بامم نتابد آفتاب و ماه اگر
از شرار آه خود شمعی در ایوانم که هست
جایگاهی نیست "بهزاد" از وطن خوش تر مرا
گو نباشد گلشن فردوس ایرانم که هست.
گلی بی رنگ ـ یدالله بهزاد کرمانشاهی ـ
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|